در سنپترزبورگ اواخر قرن نوزدهم، ماتوی جوانی از طبقه فقیر با اسکیتهای نقرهای روی کانالهای یخزده کار میکند و با آلیسا، دختر خانوادهای ثروتمند، آشنا میشود. اختلاف طبقاتی و خواسته خانواده آلیسا، رابطه آنها را درگیر خطر و انتخاب میکند. یکی از محورهای مهم، ترس از شکست دیده میشود و این جنبه به بحران معنای شخصیتری میدهد. محیط داستان، فقط پسزمینه باقی نمیماند و همین شرایط تنش را بدون افشای پایان حفظ میکند. در طول این مسیر، ابهامهای تازه شکل میگیرند تا هرکدام مجبور شوند از یکدیگر کمک بگیرند. ساختار قصه همزمان، به انگیزهها نزدیکتر میشود تا بدون توضیح مستقیم روشن شود که آدمها زیر فشار اولویتهایشان را عوض میکنند. بدون آشکار کردن سرنوشت نهایی، شخصیتها هنوز با پیامدها درگیرند؛ در چنین چارچوبی «اسکیت های نقره ای» مسئله اصلی را تا زمان مناسب زنده نگه دارد. شرایطی که شخصیتها در آناند، بر تصمیمها فشار وارد میکند و نتیجه این وضعیت مسیر رسیدن به پاسخ را دشوار میسازد.