در اشتوتگارت سال ۱۹۴۲، فشار حکومت نازی بر یهودیان به مرحلهای رسیده که خانوادههای بسیاری بازداشت یا از شهر ناپدید شدهاند. دو کودک یهودی که در آلمان به دنیا آمدهاند، پس از کشته شدن اعضای خانوادهشان مجبور میشوند بدون حمایت بزرگسالان از خانه فرار کنند. مسیر فرار آنها با گیزلا، زنی مرتبط با برنامه «لبنسبورن»، گره میخورد؛ برنامهای که رژیم نازی برای سیاستهای نژادی خود به کار میبرد. گیزلا باید در محیطی که کوچکترین حرکت میتواند توجه مأموران را جلب کند تصمیم بگیرد چگونه به این دو کودک کمک کند. سفر آنها از میان شهری که زمانی خانهشان بوده، به مسئلهای درباره هویت، بقا و اعتماد تبدیل میشود. کودکان نمیدانند چه کسی واقعاً قصد حمایت از آنها را دارد و گیزلا نیز با ساختاری روبهرو میشود که سالها بخشی از آن بوده اما حالا پیامدهای انسانیاش را از نزدیک میبیند.