در اوج نبرد استالینگراد در سال ۱۹۴۲، گروه کوچکی از سربازان شوروی پس از عبور از ولگا در ساختمانی ویران اما راهبردی موضع میگیرند. در آنجا با کاتیا، دختر جوانی که پس از کشته شدن خانوادهاش هنوز خانه را ترک نکرده، آشنا میشوند و پنج سرباز بهتدریج نقش خانوادهای موقت برای او پیدا میکنند. در سوی دیگر خطوط، افسر آلمانی کاپیتان کان با ماشا، زن روسی ساکن منطقه، رابطهای پیچیده شکل میدهد؛ رابطهای که در محیط اشغالشده با ترس و جنگ گره خورده است. «Stalingrad» نبرد بزرگ را از خلال همین ساختمان و چند شخصیت نشان میدهد، نه با روایت کامل عملیات نظامی. دو طرف برای کنترل موقعیتی کوچک میجنگند که اهمیتش فراتر از اندازه آن است و هر حمله میتواند ساکنان و سربازان را نابود کند. فیلم در کنار صحنههای جنگی بر پیوندهای انسانی در محاصره تمرکز دارد: دوستی، عشق، انتقام و تلاش برای حفظ چیزی عادی در شهری که تقریباً از بین رفته است. چارچوب داستان از زمان معاصر آغاز میشود، اما هسته آن خاطره کسانی است که میان ویرانهها برای زنده ماندن و محافظت از یکدیگر جنگیدند.