در دشتی دورافتاده در مجارستان، پدر و دختر سالخوردهاش در خانهای ساده زندگی میکنند و تمام روزهایشان تقریباً با همان کارهای تکراری میگذرد: لباس پوشیدن، آوردن آب، خوردن سیبزمینی و مراقبت از اسب. باد شدید بیوقفه میوزد و جهان بیرون به تدریج خالیتر و خاموشتر میشود. اسب ناگهان از حرکت و غذا خوردن سر باز میزند و این نخستین نشانهای است که نظم محدود زندگی آنها نیز در حال فروپاشی است. همسایهای برای خرید نوشیدنی میآید و از نابودی و فساد جهان حرف میزند، اما پدر و دختر واکنش زیادی نشان نمیدهند. روزها با تغییرهای کوچک اما مهم ادامه پیدا میکنند؛ چاه خشک میشود، نور کم میشود و امکان ادامه کارهای عادی کاهش مییابد. فیلم بلاتار داستانی کلاسیک با حادثه و گرهگشایی ارائه نمیکند؛ با ریتم آهسته و تکرار، زندگی را در آستانه خاموشی دنبال میکند. عنوان به داستان مشهور اسبی اشاره دارد که نیچه در تورین در آغوش گرفت، اما فیلم بیشتر درباره چیزی است که پس از یک پایان فرضی باقی میماند: انسانهایی که حتی وقتی جهان اطرافشان فرو میریزد باز هم باید صبح از خواب بیدار شوند و کار روزانه را انجام دهند.