هیرابهادر، پسر بزرگ تاکور بهانو پراتاپ سینگ، برخلاف برادرانش تحصیلات زیادی ندارد و به دلیل حادثهای در کودکی از نگاه پدر فردی کماستعداد و مایه ناامیدی است. با این حال او به خانواده وفادار است و سالها تحقیر پدر را بدون مقابله تحمل میکند. هیرابهادر عاشق گائوری است، اما دختر او را مناسب خودش نمیبیند. زندگیاش زمانی تغییر میکند که رادا، زن تحصیلکردهای که خانواده برای وصلت دیگری در نظر گرفته، شخصیت واقعی او را میبیند و حاضر میشود با هیرابهادر ازدواج کند. خشم بهانو پراتاپ باعث میشود زوج از خانه رانده شوند و مجبور شوند بدون حمایت ثروت خانوادگی زندگی تازهای بسازند. رادا او را تشویق میکند تواناییهای خودش را جدی بگیرد و هیرابهادر با کار و پشتکار به موفقیت میرسد. با وجود استقلال تازه، او هنوز خواهان احترام و آشتی با پدر است و باید ثابت کند ارزش یک انسان را نمیتوان فقط با مدرک تحصیلی یا تصویری که خانواده سالها از او ساخته سنجید.