نیک پیرسون نویسندهای است که هیچ علاقهای به بچهها ندارد و فکر میکند زندگی بدون فرزند بهترین انتخاب برای اوست. درست پیش از ازدواج، پسری نوجوان سر راهش قرار میگیرد و ادعا میکند ممکن است فرزند نیک باشد. «I Hate Kids» از همین موقعیت برای یک سفر کمدی استفاده میکند. نیک که نمیخواهد ادعا را بپذیرد، همراه پسری که نامش میسون است و یک فالگیر/روانخوان عجیب به جستوجوی مادر احتمالی میرود تا حقیقت را روشن کند. مسیر آنها شامل دیدار با زنانی از گذشته نیک است و هر ملاقات بخشی از زندگی جوانی او را دوباره به یادش میآورد. مشکل فقط آزمایش پدری نیست؛ نامزد نیک نیز حق دارد بداند مردی که قرار است با او ازدواج کند چه گذشته و مسئولیتی دارد. نیک در ابتدا میسون را دردسر میبیند و تلاش میکند سفر هرچه زودتر تمام شود، اما نزدیکی اجباری تصویر ثابت او درباره کودکان و خانواده را به چالش میکشد. فیلم از تضاد میان مردی که جمله «از بچهها متنفرم» را هویت خودش کرده و نوجوانی که دنبال پدرش میگردد برای طنز استفاده میکند.