میا پس از یک حادثه جدی از بیمارستان به خانه برمیگردد و بخشی از حافظهاش درباره روزها و هفتههای پیش از حادثه را به یاد نمیآورد. همسرش تلاش میکند محیط آرامی برای بهبود او فراهم کند، اما رفتارهای کوچک، پیامهای حذفشده و توضیحهای ناقص باعث میشوند میا نسبت به زندگی قبلی خودش مشکوک شود. او متوجه میشود پیش از حادثه درباره خیانت یا رابطه پنهانی همسرش تحقیق میکرده و احتمال دارد چیزی که برایش رخ داده تصادفی نبوده باشد. هر بار که قطعهای از حافظه بازمیگردد، تصویر متفاوتی از ازدواج و افرادی که به آنها اعتماد داشته شکل میگیرد. اطرافیان میگویند اضطراب و آسیب مغزی ممکن است باعث برداشتهای اشتباه شوند، اما میا نمیتواند احساس خطر را نادیده بگیرد. او باید بدون تکیه کامل به حافظه خودش شواهد جمع کند و بفهمد چه کسی حقیقت را پنهان میکند، پیش از آنکه کسی که از فراموشی او سود برده فرصت دیگری برای ساکت کردنش پیدا کند.