تیجی در روز تولد هجدهسالگیاش کلیدی از پدرش دریافت میکند؛ مردی که هشت سال قبل به زندان رفته و از آن زمان تقریباً در زندگی پسرش حضور نداشته است. کلید یک شورولت کانورتیبل مدل ۱۹۶۸ را باز میکند و همراهش آدرسی در فاصله حدود سه هزار مایل و زمانی برای ملاقات با پدر قرار دارد. خودرو قدیمی و در حال خرابی است و جعبهای شبیه تابوت به کف آن جوش داده شده که تیجی نمیداند داخلش چیست. او تصمیم میگیرد سفر را آغاز کند و در مسیر با آدمهای مختلفی روبهرو میشود که هرکدام مدتی همراهش میشوند یا به او کمک میکنند. تیجی در ظاهر برای دیدن پدر به آن سوی آمریکا میرود، اما سالها رهاشدگی و سؤالهای بیپاسخ باعث شده مطمئن نباشد واقعاً چه انتظاری از این دیدار دارد. خرابیهای خودرو و توقفهای غیرمنتظره سفر را طولانی میکنند و او کمکم میفهمد رسیدن به مقصد لزوماً نمیتواند رابطهای را که سالها وجود نداشته یکباره ترمیم کند؛ چیزی که در جاده درباره خودش و خانواده پیدا میکند شاید مهمتر از پاسخ نهایی پدر باشد.