زنی تحصیلکرده پس از ازدواج وارد خانه خانواده همسرش در کرالا میشود و در روزهای نخست با استقبال و مراسمهای معمول زندگی مشترک روبهروست. خیلی زود مشخص میشود تقریباً تمام کارهای خانه، از آشپزی و شستن ظرفها تا نظافت و خدمت به مردان خانواده، به شکل طبیعی مسئولیت او فرض میشود. همسر و پدرشوهر رفتارشان را خشونتآمیز نمیدانند؛ آنها فقط انتظار دارند زن همان نقشی را انجام دهد که مادر خانواده سالها انجام داده است. تلاش او برای پیدا کردن شغل یا تقسیم کار با پاسخهایی محترمانه اما قاطعانه رد میشود. انبوه کارهای تکراری، بیتوجهی به خواستههای شخصی و حتی نگاه خانواده به بدن و عادتهای او به تدریج احساس خفگی ایجاد میکند. زن متوجه میشود مشکل فقط یک شوهر بیملاحظه نیست، بلکه ساختاری است که همه افراد خانه آن را عادی میدانند. او باید تصمیم بگیرد برای حفظ ظاهر یک ازدواج تا چه اندازه حاضر است خودش را کوچک کند و آیا خروج از این نقش به معنای شکست زندگی مشترک است یا نخستین قدم برای ساختن زندگیای که در آن به عنوان فرد دیده شود.