ریچل، زن جوانی در آمریکای قرن نوزدهم، پس از تجربهای تلخ و از دست دادن بخشی از امنیت یا خانوادهاش مجبور میشود زندگی را از نو شروع کند. او وارد منطقهای مرزی میشود که فرصت و خطر همزمان در آن وجود دارند و جامعه کوچک هنوز با قوانین و ساختار کامل شهری فاصله دارد. ریچل میخواهد مستقل بماند اما شرایط سخت طبیعت، کمبود منابع و نگاه سنتی اطرافیان بارها او را به کمک دیگران نیازمند میکند. رابطهای با مردی که خودش گذشتهای دشوار دارد شکل میگیرد، ولی زن نمیخواهد نجات آیندهاش را کاملاً به یک رابطه عاشقانه وابسته کند. اختلاف بر سر زمین، مالکیت یا امنیت جامعه به تدریج او را درگیر مسئلهای بزرگتر میکند و ریچل باید میان فرار دوباره و ماندن برای دفاع از زندگیای که تازه ساخته انتخاب کند. داستان با فضای وسترن و درام خانوادگی، زنی را دنبال میکند که آزادی برایش فقط دور شدن از گذشته نیست؛ باید بتواند در محیطی که اغلب تصمیمها را مردان میگیرند، جایگاه و حق انتخاب خودش را نیز حفظ کند.