پس از آنکه یک سونامی بزرگ بخش زیادی از هنگکنگ را زیر آب میبرد، آشا به تنهایی در طبقات باقیمانده یک ساختمان زندگی میکند و تلاش دارد حضورش را از دیگران پنهان نگه دارد. او برای زنده ماندن از وسایل رهاشده، ذخیره آب و غذایی که پیدا میکند استفاده میکند و از نزدیک شدن به بازماندگان ناشناس پرهیز دارد. این نظم شکننده زمانی تغییر میکند که کودکی در میان آب و خرابهها به محل زندگی او میرسد. آشا ابتدا نمیخواهد مسئولیت فرد دیگری را بپذیرد، اما نمیتواند کودک را در شرایط خطرناک رها کند. حضور او نیاز به غذا، امنیت و ارتباط با بیرون را بیشتر میکند و آشا مجبور میشود از مخفیگاهش فاصله بگیرد. در شهری که ساختار عادی آن از بین رفته و اعتماد به غریبهها دشوار است، رابطه میان این دو به دلیل نیاز مشترک به بقا شکل میگیرد و آشا باید میان امنیت انفرادی و مسئولیت مراقبت از دیگری انتخاب کند.