پس از تیراندازی مرگبار در یک مکان عمومی، خانوادهای که یکی از عزیزانش را از دست داده تلاش میکند زندگی روزمره را دوباره بسازد. مادر خانواده با احساس گناه بازمانده، خشم و پرسشهایی روبهروست که پاسخ روشنی ندارند، در حالی که همسر و فرزندان هرکدام به شکل متفاوتی سوگواری میکنند. بازگشت به شهر و مکانهایی که خاطره حادثه را زنده میکنند برای بعضی اعضا تقریباً غیرممکن است. حمایت همسایهها و دوستان همیشه مفید نیست و بعضی جملههای خیرخواهانه بیشتر فاصله ایجاد میکنند. شخصیت اصلی کمکم با فردی دیگر که مستقیم یا غیرمستقیم به حادثه ارتباط دارد روبهرو میشود و این ارتباط او را مجبور میکند درباره بخشش، مسئولیت و معنای ادامه دادن زندگی فکر کند. داستان به جای تمرکز بر خود خشونت، پیامدهای طولانی آن را دنبال میکند؛ لحظههایی که خانواده باید دوباره مدرسه، کار، جشنها و روابط ساده را تجربه کند. رسیدن به آرامش به معنای فراموش کردن نیست، بلکه پیدا کردن راهی است که خاطره قربانی بدون متوقف کردن زندگی باقی بماند.