آیزاک لِمی، یاغی خشن غرب آمریکا، با پیشگوییای روبهرو شده که میگوید یکی از فرزندانش روزی او را خواهد کشت. او به جای فرار از سرنوشت تصمیم میگیرد فرزندان پراکندهاش را پیدا کرده و پیش از تحقق پیشگویی از میان بردارد. آیزاک در مسیرش به زنانی که سالها قبل رهایشان کرده و پسرانی که بدون حضور او بزرگ شدهاند نزدیک میشود. مهمترین آنها کَل، جوانی قانونشکن و خطرناک است که بسیاری از ویژگیهای پدر را به ارث برده و خودش نیز در تعقیب پول و قدرت است. کلانتر سولومون تلاش میکند از افزایش خشونت جلوگیری کند و متوجه میشود رابطه خانوادگی پشت چند قتل اخیر قرار دارد. آیزاک هرچه بیشتر برای نابود کردن «خط خون» خودش تلاش میکند، عملاً همان شرایطی را میسازد که فرزندانش را به دشمن او تبدیل میکند. کَل نیز باید تصمیم بگیرد آیا سرنوشتش فقط ادامه مسیر پدر است یا میتواند پیش از آخرین برخورد، راهی متفاوت انتخاب کند. پیشگویی به نیرویی تبدیل میشود که شاید نه به دلیل جادو، بلکه به خاطر ترس و تصمیمهای خود آیزاک در حال واقعی شدن است.