در سال ۱۹۴۵، گروهی از سربازان فرانسوی در جنگلهای هندوچین مأمور عقبنشینی و رسیدن به نیروهای خودی هستند. جنگ جهانی دوم رو به پایان است، اما منطقه هنوز پر از نیروهای ژاپنی، بیماری، گرما و مسیرهای ناشناخته است. گروه کوچک با کمبود غذا و مهمات حرکت میکند و هر سرباز خستگی و ترس را به شکل متفاوتی تحمل میکند. فرمانده باید تصمیم بگیرد چه زمانی درگیر شود و چه زمانی از نبرد دوری کند، زیرا مأموریت اصلی رساندن افراد باقیمانده است، نه کسب پیروزیای نمایشی. برخورد با مردم محلی نیز نشان میدهد حضور استعماری فرانسه و جنگ جهانی برای همه معنای یکسانی ندارد. بعضی ساکنان کمک میکنند و بعضی هیچ دلیلی برای اعتماد به سربازان اروپایی نمیبینند. بیماری و زخمها گروه را کوچکتر میکنند و مرز میان سرباز حرفهای و انسانی خسته از جنگ کمرنگ میشود. فیلم جنگی به جای قهرمانسازی، مردانی را دنبال میکند که در روزهای پایانی جنگ هنوز باید زنده بمانند و میفهمند پایان رسمی یک درگیری لزوماً برای کسانی که در دورترین جبههها گیر افتادهاند به معنای پایان خطر نیست.