سوزان و همسرش ریچارد در حال سفر در منطقهای دورافتاده از جنوبغرب آمریکا هستند که ناخواسته وارد مسیر گروهی از مجرمان مسلح میشوند. رهبر گروه، جیک، پس از سرقتی خونین تلاش میکند همراه افرادش از دست کلانتر هیکی فرار کند. برخورد دو مسیر باعث میشود سوزان به شاهدی ناخواسته تبدیل شود و مجبور شود برای زنده ماندن میان بیابان و جادههای خلوت حرکت کند. هیکی، کلانتری سالخورده که خودش با گذشته و بیماری درگیر است، تلاش میکند پیش از آنکه مجرمان منطقه را ترک کنند آنها را پیدا کند. جیک و افرادش نسبت به یکدیگر نیز اعتماد کامل ندارند و فشار فرار اختلافهایشان را بیشتر میکند. سوزان در آغاز فقط میخواهد از این موقعیت دور شود، اما به تدریج مجبور میشود تصمیمهایی بگیرد که زندگی دیگران را نیز تحت تأثیر قرار میدهند. تعقیب به برخورد چند نفر تبدیل میشود که هرکدام چیزی برای از دست دادن دارند و در محیطی بدون کمک فوری باید مشخص کنند تا چه اندازه برای بقا یا انتقام پیش خواهند رفت.