جیسون دلگادو پس از یک باران ناگهانی زودتر از برنامه به خانه برمیگردد و کنار همسرش رایلی و دو فرزندشان قرار میگیرد. خیلی زود خانواده متوجه میشود درها و پنجرهها دیگر راه خروج نیستند و نیرویی ناشناخته خانه را به شکلی کامل از جهان بیرون جدا کرده است. روزها به هفتهها و سپس ماهها تبدیل میشوند و مواد غذایی، آب، برق و وسایل روزمرهای که همیشه بدیهی به نظر میرسیدند به منابعی حیاتی تبدیل میشوند. اعضای خانواده مجبورند خانه را برای بقا بازطراحی کنند و همزمان با ترس، خشم و بیاطمینانی کنار بیایند. هیچکس نمیداند چه کسی یا چه چیزی آنها را محبوس کرده و چرا دقیقاً این خانه انتخاب شده است. فشار طولانی روابط خانوادگی را نیز آزمایش میکند و هر تصمیم درباره تقسیم منابع میتواند درگیری تازهای ایجاد کند. آنها باید علاوه بر دوام آوردن، الگوی نیروی محاصرهکننده را بفهمند و راهی برای عبور از محدودیتی پیدا کنند که حتی پس از صدها روز هنوز هیچ توضیح روشنی برایش وجود ندارد.