گروهی از اعضای یک فرقه شیطانی در دهه ۱۹۸۰ برای به دست آوردن قدرت، موجودی اهریمنی را در نزدیکی شهری کوچک احضار میکنند. آنها تصور میکنند میتوانند شیطان را کنترل کرده و در ازای قربانی انسانی از قدرتش استفاده کنند، اما آیین مطابق برنامه پیش نمیرود. موجود آزاد میشود و اعضای فرقه یکی پس از دیگری کنترل شرایط را از دست میدهند. در همان زمان چند نفر از ساکنان شهر، از جمله پلیس، کشیش و افرادی که هیچ ارتباطی با فرقه ندارند، با اتفاقهای غیرعادی و خشونتآمیز روبهرو میشوند. باورهای متفاوت میان مردم باعث میشود بعضی خطر را ماورایی بدانند و بعضی آن را فقط نتیجه فعالیت مجرمانه فرقه ببینند. با افزایش قربانیان، روشن میشود موجود برای باقی ماندن در جهان انسانها به چیزی بیشتر از قربانی اولیه نیاز دارد. گروه ناهمگون ساکنان باید پیش از کامل شدن آیین بفهمند چه چیزی احضار شده و آیا میتوان از همان قواعدی که فرقه برای باز کردن دروازه استفاده کرده برای بستن آن نیز بهره گرفت.