نوآ برانت، متخصص عملیات سیاه، پس از آنکه گروهی مزدور چهار موشک را در افغانستان میدزدند و به افراد خودش خیانت میکنند، با پینهای ناوبری حساس فرار میکند. او زخمی و تحت تعقیب به یک پایگاه کوچک بریتانیایی میرسد که بیشتر نیروهایش برای مأموریت بیرون رفتهاند و فقط چند سرباز برای نگهبانی باقی ماندهاند. مزدورها خیلی زود محل او را پیدا میکنند و میدانند بدون پینها نمیتوانند موشکها را به خریدار تحویل دهند. مدافعان پایگاه تجهیزات محدودی دارند و در مجموع تنها چهارصد گلوله برایشان باقی مانده است. نوآ که به مأموران قراردادی و فرماندهان پشت عملیات بیاعتماد شده، باید تصمیم بگیرد تا چه اندازه حقیقت مأموریت را با سربازان جوان در میان بگذارد. حمله شبانه نزدیک میشود و نیروهای داخل پایگاه باید مهمات را حسابشده مصرف کنند، مسیرهای ورود را ببندند و تا رسیدن پشتیبانی دوام بیاورند، در حالی که مزدورها میدانند زمان به نفع خودشان است.