نیکیل سود، افسر پلیس بمبئی، در شیفت شب مرکز تماس اضطراری شماره ۱۰۰ کار میکند که زنی آشفته با او تماس میگیرد و از قصدش برای خودکشی حرف میزند. نیکیل تلاش میکند اطلاعاتی از او بگیرد و زمان بخرد، اما خیلی زود متوجه میشود تماس کاملاً تصادفی نیست. زن جزئیاتی درباره زندگی شخصی او میداند و همزمان همسرش پرِرنا و پسرشان در خانه با موقعیتی خطرناک روبهرو میشوند. نیکیل به تدریج زن را به سیما پالاو مرتبط میکند؛ مادری که پسرش در یک تصادف رانندگی کشته شده و پرونده به دلیل نفوذ افراد ثروتمند به نتیجه عادلانهای نرسیده است. تماس تلفنی به بازیای برای وادار کردن نیکیل به روبهرو شدن با حقیقتی تبدیل میشود که درباره نقش پسر خودش در آن شب پنهان کرده است. او باید بدون آنکه خانوادهاش آسیب ببیند، میان وظیفه پلیسی، حفاظت از پسرش و مسئولیتی که نسبت به یک پرونده ناتمام دارد تصمیم بگیرد.