جولیا پس از حادثهای حافظه خود را از دست میدهد و در مرکز تخصصی درمان اختلالات حافظه بیدار میشود. او چهره خانواده، دوستان و بخش بزرگی از گذشتهاش را به یاد نمیآورد و برای بازسازی هویت باید به درمانگران و بیماران اطرافش اعتماد کند. در مرکز با آدم آشنا میشود؛ پسری مرموز که راهنمایش میشود و به او کمک میکند با قوانین عجیب محل کنار بیاید. با شروع رؤیاها و تصاویر بسیار واقعی، جولیا به این شک میافتد که درمانگاه همان چیزی نیست که کارکنان میگویند. بعضی بیماران تجربههای مشابهی دارند و بخشهایی از خاطراتشان با توضیح رسمی مرکز هماهنگ نیست. هر تلاش برای پیدا کردن پاسخ، سؤال تازهای درباره خانواده، حادثه و هویت واقعی جولیا ایجاد میکند. او باید تصمیم بگیرد به کدام نسخه از گذشته اعتماد کند، در حالی که حتی ذهن خودش نیز منبعی کاملاً مطمئن نیست. سریال علمیتخیلی و معمایی از فقدان حافظه برای طرح این سؤال استفاده میکند که اگر خاطرات فرد دستکاری یا حذف شوند، چه چیزی از هویت او باقی میماند.