باکی، مردی سیساله در ترکیه، شغل غیرمعمولی دارد: او اجساد را برای مراسم خاکسپاری غسل میدهد. تماس روزانه با مرگ باعث شده زندگی منزوی و منظم خودش را طبیعی بداند و رابطه نزدیکی با دیگران نداشته باشد. یک روز هنگام انجام کار ناگهان با پرسشی ساده اما آزاردهنده روبهرو میشود: وقتی خودش بمیرد چه کسی بدن او را غسل خواهد داد؟ همین فکر او را متوجه تنهایی عمیقش میکند و تصمیم میگیرد برای نخستین بار جدی به ازدواج و ساختن رابطهای پایدار فکر کند. مشکل اینجاست که مهارت باکی در برخورد با مردگان بسیار بیشتر از تواناییاش در گفتوگو با آدمهای زنده است. تلاش برای آشنایی با زنان، دخالت اطرافیان و شرایط عجیب شغلش مجموعهای از موقعیتهای طنز و گاهی تلخ ایجاد میکنند. در هر قسمت، یک مراسم یا مرگ تازه او را با داستان خانوادهای دیگر روبهرو میکند و همزمان نگاهش به زندگی تغییر میکند. باکی باید یاد بگیرد فکر کردن به مرگ لزوماً آدم را از زندگی دور نمیکند؛ شاید برعکس، دلیل جدیتری برای نزدیک شدن به دیگران باشد.