در غرب وحشی در دهههای 1860 و 1870، سارا و جان بابیلون جدید را تأسیس کردند، شهری پر از راندهشدگان با هر پیشینه. جانگو که هشت سال قبل از آن با قتل خانواده اش تسخیر شده بود، هنوز به دنبال دخترش است و معتقد است که او ممکن است از قتل جان سالم به در برده باشد. وقتی جانگو به طرز تکاندهندهای او را در بابل پیدا میکند، در شرف ازدواج با جان، سارا - که اکنون یک زن بالغ است - میخواهد جانگو از ترس اینکه بابل را به خطر بیندازد، ترک کند. اما جانگو با این باور که شهر در خطر است، مصمم است که دخترش را دوبار از دست نخواهد داد.