کلارا گوسالهای جوان در مزرعه کتل هیل است و برای نخستین کریسمس واقعی خودش آماده میشود. او میخواهد جشن امسال بهترین مراسم ممکن باشد و برای تزئین، هدیه و برنامههای مزرعه ایدههای زیادی دارد. مشکل زمانی آغاز میشود که پدرش یا یکی از اعضای خانواده نمیتواند برای تعطیلات به موقع برسد و کلارا احساس میکند بدون حضور او کریسمس معنایی ندارد. همزمان یک ستاره یا وسیله مهم جشن گم میشود و حیوانات مزرعه برای پیدا کردنش وارد ماجرایی برفی میشوند. دوستان کلارا تلاش میکنند روحیهاش را حفظ کنند، اما او بیشتر از هر چیز منتظر بازگشت خانواده است. سفر کوچک آنها نشان میدهد مراسم کامل به تعداد چراغها یا هدیهها وابسته نیست. کلارا باید بپذیرد بعضی چیزها طبق برنامه پیش نمیروند و خانواده و دوستی در نحوه کنار هم ماندن هنگام مشکل معنا پیدا میکنند. فضای روستایی و حیوانات سخنگو داستانی کودکانه درباره انتظار و همکاری میسازند و در نهایت کلارا میفهمد بهترین بخش جشن چیزی نیست که از قبل طراحی کرده، بلکه زمانی است که همه برای کمک به یکدیگر از برنامه خودشان میگذرند.