نژادی از موجودات فضایی به نام کِلِپتها پس از نابود کردن منابع سیاره خود به غارت جهانهای دیگر روی آوردهاند. رهبرشان برای سرقت تمام وسایل زمین نقشهای میسازد تا دستگاهی در قطب شمال جاذبه را از بین ببرد و اشیا را به فضا بفرستد. «ایکس»، موجود کوچک و کماهمیت گروه، مأمور اجرای طرح میشود و همراه رباتش به شهر کریسمس میرسد. او در آنجا با هالی، دختر یکی از الفهای بابانوئل، آشنا میشود و برای نخستین بار با مفهوم هدیه دادن و مهربانی بدون انتظار روبهرو میشود. ایکس که تمام عمرش در فرهنگی بر پایه دزدیدن بزرگ شده، کمکم درباره مأموریتش تردید میکند. در همین زمان دستگاه جاذبه تقریباً آماده است و دیگر کِلِپتها برای غارت زمین نزدیک میشوند. موجود کوچک باید میان اثبات ارزشش نزد رهبر خودش و محافظت از کسانی که برای نخستین بار چیزی را بدون شرط به او بخشیدهاند تصمیم بگیرد.