پینوکیو، عروسک چوبی زندهای که ژپتو او را ساخته، از زندگی محدود در کارگاه خسته شده و آرزو دارد دنیا را ببیند. او همراه اسب سخنگویی به نام تیبالت خانه را ترک میکند و خیلی زود به سیرکی میرسد که مدیرش از استعداد عجیب پینوکیو برای کسب پول استفاده میکند. پینوکیو با بلا، دختر جوانی که در سیرک فعالیت میکند، آشنا میشود و تصور میکند اگر بتواند به یک انسان واقعی تبدیل شود شاید شایسته عشق و تحسین او باشد. وعدههای مدیر سیرک و ماجراهای بیرون از خانه باعث میشوند او از نصیحتهای ژپتو دورتر شود و چند بار در دام افرادی بیفتد که ظاهر دوستانهشان قابل اعتماد نیست. تیبالت تلاش میکند به پینوکیو یادآوری کند ارزش او به چوبی یا انسانی بودن بدنش وابسته نیست. سفر ساده برای آزادی به آزمونی درباره صداقت، دوستی و پذیرفتن خود تبدیل میشود.