لوبیچی پسربچهای دودکشپاککن در شهری محصور و همیشه پوشیده از دود زندگی میکند؛ جایی که بیشتر مردم سالهاست آسمان را ندیدهاند و حتی باور ندارند ستارهای وجود داشته باشد. پدرش پیش از ناپدید شدن همیشه از جهانی بیرون دیوارها و آسمانی پرستاره برای او حرف میزد، اما مردم شهر این داستانها را خیالپردازی میدانند. در شب هالووین، موجودی عجیب از زبالههای شهر شکل میگیرد و لوبیچی نام او را پوپل میگذارد. برخلاف ظاهر ترسناک، پوپل مهربان و کنجکاو است و خیلی زود تنها کسی میشود که حرفهای لوبیچی درباره ستارهها را جدی میگیرد. دوستی آنها توجه مقامهایی را جلب میکند که نمیخواهند مردم درباره جهان بیرون از شهر سؤال کنند. لوبیچی و پوپل تصمیم میگیرند راهی برای عبور از دود پیدا کنند و ثابت کنند روایت پدر واقعیت داشته است، حتی اگر تمام شهر آنها را مسخره یا تهدید کند.