پرنسس باربارا شانزدهساله رؤیای ازدواج با شاهزاده ادوارد را در سر دارد، اما پدرش هنوز او را کودکی میبیند که باید تحت مراقبت باشد. پستچی حیلهگری به نام ویزل از آشفتگی دربار استفاده میکند، قدرت را به دست میگیرد و میخواهد با باربارا ازدواج کند. شاهزاده از قصر فرار کرده و در جنگل با بوگی، موجودی بزرگ و بداخلاق که از طبیعت محافظت میکند، و دوست خرگوشش روبهرو میشود. باربارا در ابتدا فقط میخواهد بوگی او را نزد ادوارد ببرد، اما سفرشان نشان میدهد تصویر رمانتیکی که از شاهزاده ساخته ممکن است با واقعیت فرق داشته باشد. در سوی دیگر، ویزل دنبال «اسپارک»، ماده جادویی حیاتبخش جنگل، است و برای پیدا کردن باربارا و کنترل این نیرو موجودات مکانیکی میسازد. بوگی و باربارا با وجود اختلاف دائمی مجبور میشوند کنار هم بمانند و کمکم یکدیگر را بهتر بشناسند. نجات پادشاهی به این بستگی دارد که پرنسس میان رؤیای داستانهای عاشقانه و آدمهایی که واقعاً کنارش ایستادهاند تفاوت بگذارد.