مارکو پسربچهای است که به طور اتفاقی الماسی جادویی را از دست جادوگری شرور میرباید و ناگهان به هدف چند گروه مختلف تبدیل میشود. افسانه میگوید این الماس میتواند آرزوی صاحبش را برآورده کند و همین کافی است تا کاپیتان سابرتوث، دزد دریایی مشهور، نیز برای پیدا کردنش وارد رقابت شود. پینکی و ورونیکا، دو کودک نزدیک به خدمه کشتی، متوجه میشوند مارکو در خطر است و تلاش میکنند پیش از رسیدن افراد حریص او را پیدا کنند. سفر آنها از جزیرههای گرمسیری تا کشتیهای دزدان دریایی و مخفیگاههای ناشناخته ادامه پیدا میکند. هرکس درباره الماس نقشه خودش را دارد و حتی کسانی که در ظاهر کمک میکنند ممکن است با شنیدن قدرتش نظرشان تغییر کند. کودکان باید بفهمند آیا بهترین راه استفاده از الماس، آرزو کردن چیزی برای خودشان است یا جلوگیری از رسیدن آن به دست کسانی که قدرت را برای کنترل دیگران میخواهند. سابرتوث نیز طبق معمول میان طمع و وفاداری به خدمهاش گرفتار میشود.