بلیث نوجوانی است که پس از نقل مکان متوجه میشود میتواند با حیوانات فروشگاه حیوانات خانگی صحبت کند. او همراه گروهی حیوان با شخصیتهای متفاوت از فروشگاه محافظت میکند و در هر قسمت با یک مشکل تازه روبهرو میشود. همزمان با پیشرفت ماجرا، دوستی نقش تعیینکننده پیدا میکند که بهمرور از یک شعار ساده فراتر میرود. محدودیتهای همان موقعیت، ریتم حرکت شخصیتها را تعیین میکند و این وضعیت تصمیمهای بعدی را قابلفهمتر میسازد. در بخشهای بعدی، فشار موقعیت بیشتر میشود و گروه برای ادامه راه باید روش قبلی خود را تغییر دهند. در «کوچکترین پت شاپ»، روایت با حفظ تمرکز، گذشته را وارد زمان حال میکند به شکلی که معلوم شود چرا همکاری بدون پذیرش تفاوتها آسان نیست. بدون توضیح دادن پایانبندی، فشار موقعیت کم نمیشود؛ در نتیجه «کوچکترین پت شاپ» روی تجربه شخصیتها تکیه داشته باشد. داستان در میانه تنش، فضای اطراف را مهم نگه میدارد و در نتیجه میتوان دید چگونه ترس میتواند قضاوت را تغییر دهد.