یوهان خرگوش جوانی است که پس از مرگ مادرش نمیتواند مفهوم فقدان را بپذیرد و تصور میکند او به سرزمینی دور در آن سوی دریا رفته است. وقتی داستانی درباره «پادشاه پر» و قلمروی مردگان میشنود، تصمیم میگیرد خودش به آن جهان سفر کند و مادرش را برگرداند. یوهان وارد سفری خیالی و ناشناخته میشود که از دریا، موجودات عجیب و مکانهایی عبور میکند که هرکدام بخشی از ترس و امید او را بازتاب میدهند. در مسیر با شخصیتهایی روبهرو میشود که درباره مرگ، خداحافظی و ادامه زندگی نگاههای متفاوتی دارند. او در ابتدا فقط به بازگشت مادر فکر میکند و حاضر نیست بپذیرد بعضی سفرها برگشتپذیر نیستند. «فراتر از فراتر» با زبان کودکانه و نمادین درباره سوگ حرف میزند و دنیای فانتزی را برای توضیح تجربهای به کار میگیرد که برای کودک دشوار است. یوهان باید بفهمد دوست داشتن کسی به این معنا نیست که بتوان همیشه او را نگه داشت و خاطره و رابطه میتوانند حتی پس از نبودن فیزیکی فرد ادامه پیدا کنند.