ماجرای مشهور شنلقرمزی این بار مثل یک پرونده جنایی بازسازی میشود. وقتی پلیس به خانه مادربزرگ میرسد، شنلقرمزی، گرگ، هیزمشکن و خود مادربزرگ همگی در صحنهای عجیب حضور دارند و هرکدام توضیح متفاوتی درباره اتفاقات شب ارائه میکنند. کارآگاه نیکی فلیپر بهجای پذیرفتن ظاهر قصه، روایت تکتک مظنونان را میشنود و متوجه میشود پشت جزئیات آشنا رازهای دیگری وجود دارد: گرگ لزوماً شکارچی سادهای نیست، مادربزرگ زندگی پنهانی پرماجرایی دارد و هیزمشکن هم به شکلی تصادفی وارد ماجرا شده است. همزمان در جنگل مجرمی معروف به «دزد خوراکیها» دستورهای شیرینیپزی فروشگاهها را میرباید و کسبوکارها را تعطیل میکند. «Hoodwinked!» این دو خط را به هم پیوند میزند و از ساختار چندروایتی استفاده میکند تا نشان دهد یک رویداد واحد از نگاه شخصیتهای مختلف چقدر متفاوت دیده میشود. شنلقرمزی نیز باید فراتر از نقش کودکِ نیازمند نجات عمل کند و در حل پرونده مشارکت داشته باشد. نتیجه یک معمای خانوادگی است که قصه آشنا را بدون تکرار مستقیم آن، به ماجرای کارآگاهی تبدیل میکند.