نیک دیلی، پسر لری دیلی، برای تابستان شغل نگهبانی شب موزه تاریخ طبیعی نیویورک را میپذیرد و میخواهد نشان دهد میتواند راه پدرش را ادامه دهد. او با لوح جادوییای که هر شب نمایشگاهها را زنده میکند آشناست و از دیدن دوباره تدی روزولت، ساکاگاوا، جدادیا، اوکتاویوس و دیگر دوستان قدیمی خوشحال میشود. یک اشتباه در بخش انبار باعث آزاد شدن کاهمونرا میشود؛ فرمانروایی که قصد دارد با استفاده از لوح وارد جهان مصر باستان شود و ارتشی از مردگان را آزاد کند. نیک و دوستانش او را از موزهای به موزه دیگر تعقیب میکنند و وارد یک اثر هنری میشوند که آنها را به مصر میبرد. نیک در طول مسیر مرتب از این میترسد که مانند پدرش شجاع و توانمند نباشد. برای متوقف کردن کاهمونرا باید علاوه بر شناخت لوح، به تصمیم خودش اعتماد کند. ماجرا نشان میدهد ادامه دادن میراث خانواده به معنای تکرار دقیق کارهای لری نیست و نیک باید روش خودش را برای محافظت از موزه پیدا کند.