بودی پس از موفقیت گروه موسیقیاش میخواهد سبک راک را به نسل جوانتر منتقل کند و در شهری کوچک به آموزش موسیقی میپردازد. او متوجه میشود گروهی تلویزیونی و بسیار مشهور با مدیریت شرکتی بزرگ به منطقه آمده و میخواهد استعدادهای تازه را برای برنامهای تجاری جذب کند. بودی ابتدا از فرصت دیده شدن هنرجویان هیجانزده میشود، اما خیلی زود میفهمد مدیران بیشتر به تصویر، فروش و کنترل موسیقی اهمیت میدهند تا خلاقیت واقعی. دوستان قدیمی مانند انگوس و دارما نیز درباره مسیر حرفهای خودشان اختلاف دارند و گروه مجبور است دوباره معنای «موفقیت» را تعریف کند. هنرجویان جوان با وعده شهرت سریع وسوسه میشوند و بودی باید بدون تبدیل شدن به معلمی کنترلگر به آنها کمک کند تصمیم آگاهانه بگیرند. مسابقه یا اجرای بزرگ در پارک به نقطهای تبدیل میشود که سبکهای مختلف موسیقی مقابل هم قرار میگیرند. بودی باید نشان دهد راک فقط صدای بلند یا ظاهر خاص نیست؛ آزادی برای پیدا کردن صدای شخصی و نپذیرفتن فرمولی است که دیگران برای فروش بهتر تعیین کردهاند.