زاگ اژدهایی جوان و دستوپاچلفتی است که در مدرسه اژدهایان تلاش میکند پرواز کردن، غرش، آتشافکنی و ربودن شاهدخت را یاد بگیرد. او در هر درس اشتباه میکند و اغلب آسیب میبیند، اما دختری به نام پرل که بعدها مشخص میشود شاهدخت است، هر بار زخمهایش را درمان میکند. زاگ میخواهد بهترین دانشآموز شود و در پایان دوره مأمور میشود همان شاهدخت را برباید، بیآنکه ابتدا بداند دوست قدیمیاش چه هویتی دارد. پرل خودش علاقهای به زندگی کلیشهای شاهدختها ندارد و میخواهد پزشک شود. ورود شوالیهای به نام گَدی، که قصد دارد زاگ را شکست دهد و شاهدخت را «نجات» دهد، موقعیت را پیچیده میکند. هیچکدام از شخصیتها واقعاً نمیخواهند نقشی را که افسانهها برایشان تعیین کردهاند بازی کنند. زاگ باید بفهمد موفقیت فقط به گرفتن مدال مدرسه وابسته نیست و پرل نیز برای انتخاب آینده خودش باید در برابر انتظارات خانواده بایستد. داستان کوتاه بر اساس کتاب جولیا دونالدسون درباره دوستی و پیدا کردن نقش شخصی به جای تکرار قواعد قدیمی است.