آرنولد، موشی میانسال در شهری ظاهراً معمولی، از کار بیکار شده، ازدواجش با ماریا در حال فروپاشی است و هر روز بیشتر احساس میکند زندگیاش معنای واقعی ندارد. او مدتهاست به این فکر میکند که محیط اطراف، از همسایهها و محل کار گرفته تا روابط اجتماعی، بیش از حد مصنوعی و از پیش طراحیشده به نظر میرسد. وقتی بهترین دوستش راميرو در شرایطی مشکوک میمیرد، این سوءظن به وسواس تبدیل میشود. آرنولد شروع به بررسی رفتار اطرافیان و نقش شرکت قدرتمند A.L.M.A. میکند و نشانههایی پیدا میکند که شاید تمام شهر بخشی از ساختاری کنترلشده باشد. ماریا در ابتدا تصور میکند همسرش دچار بحران روانی شده، اما اتفاقهای تازه توضیح ساده را دشوارتر میکنند. آرنولد میان پارانویا و کشف حقیقت حرکت میکند و هر قدم او را بیشتر از زندگی قبلی جدا میسازد. چیزی که با بحران میانسالی آغاز شده به تلاش برای فهمیدن این تبدیل میشود که آیا واقعاً آزادی انتخاب دارد یا تمام نقشها و تصمیمهایش از پیش برایش نوشته شدهاند.