بانی و مادرش برای دیدار مادربزرگ در هالووین سفر میکنند و چند اسباببازی، از جمله وودی، باز، جسی و رکس، همراهشان هستند. در توقف شبانه در متلی کنار جاده، آقای سیبزمینی ناگهان ناپدید میشود و بقیه برای پیدا کردنش از اتاق بیرون میروند. جسی که از فضاهای بسته و تاریک میترسد، مجبور میشود با همان اضطرابی روبهرو شود که از گذشته همراهش بوده است. اسباببازیها یکی پس از دیگری ناپدید میشوند و مشخص میشود مدیر متل برنامهای برای فروش اسباببازیهای ارزشمند مهمانان در اینترنت دارد. جسی باید از ترس خودش عبور کند و قبل از اینکه دوستانش بستهبندی و ارسال شوند راهی برای نجاتشان پیدا کند. ویژهبرنامه کوتاه «داستان اسباببازی» با الگوی فیلمهای ترسناک بازی میکند اما خشونت را به سطح خانوادگی نگه میدارد. ماجرا بیش از هر شخصیت دیگری روی جسی تمرکز دارد و نشان میدهد شجاعت زمانی معنا پیدا میکند که فرد واقعاً ترسیده باشد؛ او لازم نیست ترسش از بسته شدن و تاریکی ناپدید شود تا بتواند برای کمک به دیگران اقدام کند.