تونی تامپسون پسربچهای آمریکایی است که همراه خانوادهاش به اسکاتلند نقل مکان کرده و در محیط تازه احساس تنهایی میکند. او مرتب خواب خونآشامها را میبیند و یک شب با رودولف، خونآشام نوجوانی از خانوادهای قدیمی، روبهرو میشود. رودولف و خانوادهاش در خطر شکارچیای به نام روکِری هستند که میخواهد تمام خونآشامها را نابود کند. تونی برخلاف ترس اولیه با رودولف دوست میشود و تصمیم میگیرد برای پیدا کردن سنگ یا طلسمی که میتواند خانواده او را از نفرین خونآشامی آزاد کند کمک کند. دوستی میان انسان و خونآشام باید از والدین، همکلاسیها و شکارچیان پنهان بماند و هر اشتباه میتواند هر دو خانواده را در خطر قرار دهد. تونی کمکم متوجه میشود موجوداتی که در داستانها ترسناک معرفی میشوند لزوماً دشمن نیستند و رودولف نیز برای نخستین بار انسانی را پیدا میکند که او را فقط به عنوان هیولا نمیبیند. آنها باید پیش از رسیدن شکارچیان، راه شکستن نفرین را پیدا کنند و ثابت کنند ترس از ناشناخته همیشه دلیل خوبی برای نابود کردن آن نیست.