خانواده ویشبون از زندگی روزمره و اختلافهای همیشگی خسته شدهاند و اِما، مادر خانواده، امیدوار است یک شب سرگرمکننده بتواند همه را دوباره به هم نزدیک کند. آنها برای جشن با لباسهای هیولا حاضر میشوند، اما جادوگر بدخلقی به نام بابا یاگا نفرینی اجرا میکند و لباسها را به واقعیت تبدیل میکند: اِما خونآشام میشود، فرانک به هیولای فرانکنشتاین، دخترشان فِی به مومیایی و مَکس به گرگینه تبدیل میشود. خانواده برای بازگشت به شکل انسانی باید جادوگر را پیدا کند، اما دراکولا نیز وارد ماجرا میشود و نسبت به اِما علاقه نشان میدهد. هر عضو خانواده قدرت و مشکل تازهای دارد و اختلافهای قبلی در بدنهای هیولایی حتی بزرگتر میشوند. سفر برای شکستن طلسم آنها را مجبور میکند با چیزی روبهرو شوند که پیش از جادو نیز وجود داشت: هیچکس احساس نمیکرد دیگری واقعاً او را میفهمد. خانواده باید پیش از ماندگار شدن نفرین دوباره کنار هم قرار بگیرد و بفهمد «خانواده خوشحال» بودن به معنای نداشتن اختلاف نیست، بلکه توانایی حمایت از یکدیگر حتی زمانی است که همه به معنای واقعی کلمه به هیولا تبدیل شدهاند.