اُگلیها موجوداتی سبز و بدبو هستند که زباله را دوست دارند و در محل دفن پسماند احساس خانه بودن میکنند. وقتی شهر اسملیویل و خانه آنها با پروژهای تجاری تهدید میشود، این خانواده عجیب باید راهی برای دفاع از محیط زندگی خود پیدا کند. در سطح انسانیتر روایت، وفاداری به آزمون گذاشته میشود و این موضوع در انتخابهای دشوار خودش را نشان میدهد. محدودیتهای همان موقعیت، واکنشها را تحت تأثیر قرار میدهد و چنین محدودیتی مسیر رسیدن به پاسخ را دشوار میسازد. با پیش رفتن ماجرا، راههای ساده کمتر میشوند در نتیجه شخصیتها باید درباره نیت دیگران تجدیدنظر کنند. داستان میان اتفاقات اصلی، تردیدها را پررنگ نگه میدارد و از این راه مشخص میشود چگونه اعتماد بهسادگی به دست نمیآید. در محدودهای بدون اسپویل، انتخابها از حادثهها مهمتر میشوند؛ و به این ترتیب «به اسملیویل خوش آمدید» ماجرا را به رابطه و انتخاب پیوند بزند. یکی از محورهای مهم، گذشته شخصیتها دوباره مطرح میشود که زیر فشار جهت رابطهها را تغییر میدهد.