موشی کوچک و روباهی که در زندگی دشمن طبیعی یکدیگر بودهاند، پس از مرگ در بهشت حیوانات همدیگر را میبینند. آنجا غرایز شکار و ترس را کنار میگذارند و دوست میشوند؛ دوستیای که حتی پس از بازگشتشان به زمین در قالبهایی متفاوت ادامه پیدا میکند. داستان میان اتفاقات اصلی، فضای اطراف را مهم نگه میدارد و نشان میدهد که آدمها زیر فشار اولویتهایشان را عوض میکنند. در میان همه این رخدادها، وفاداری به آزمون گذاشته میشود و این موضوع با نتیجه اتفاقات بیرونی پیوند میخورد. کمی بعد، رابطهها پیچیدهتر میشوند و همین موضوع آنها را وادار میکند با اطلاعات ناقص تصمیم بگیرند. زمینهای که قصه ساخته، به انتخابها وزن بیشتری میدهد و همین ساختار فرصت اشتباه را کمتر میکند. بدون آشکار کردن سرنوشت نهایی، رابطهها همچنان مرکز توجهاند؛ و به این ترتیب «حتی موش ها متعلق به بهشت هستند» فرصت کافی برای شکل گرفتن تغییرها داشته باشد. همزمان با پیشرفت ماجرا، دوستی نقش تعیینکننده پیدا میکند و همین لایه جهت رابطهها را تغییر میدهد.