کلویی نوجوانی است که همراه مادرش به خانهای قدیمی نقل مکان میکند و از محله و مدرسه تازه چندان راضی نیست. در باغ خانه تعدادی مجسمه کوتوله وجود دارند که او در ابتدا فقط دکورهای عجیب میبیند، اما خیلی زود متوجه میشود این گنومها زندهاند و وظیفه دارند از جهان انسانها در برابر موجوداتی به نام تروگ محافظت کنند. کلویی ناخواسته شیئی جادویی را فعال میکند و راه ورود موجودات را بازتر میسازد. او همراه لیام، همکلاسیای که ابتدا برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران مسخرهاش میکند، مجبور میشود با گنومها همکاری کند. موجودات از طریق شکافهایی وارد خانه و شهر میشوند و زمان برای بستن دروازه محدود است. کلویی که در آغاز فقط میخواست از خانه و زندگی تازه فرار کند، باید از همان مکانی که دوستش ندارد دفاع کند. ماجرا به او نشان میدهد چیزی که در ظاهر قدیمی و بیارزش به نظر میرسد ممکن است نقشی مهم داشته باشد و پذیرفته شدن در جمع مدرسه ارزش کنار گذاشتن دوستی یا مسئولیتی را که فقط خودش از آن خبر دارد ندارد.