جاستین پسری جوان در پادشاهیای است که پدربزرگش یکی از شوالیههای بزرگ آن بوده، اما پدرش میخواهد او به جای جنگجویی وارد حرفهای امن و قانونی شود. جاستین رؤیای پوشیدن زره و ادامه دادن میراث خانوادگی را دارد و خانه را ترک میکند تا در یک صومعه زیر نظر شوالیههای بازنشسته آموزش ببیند. او از همان ابتدا متوجه میشود شجاعت و شمشیرزنی به اندازهای که در داستانها ساده به نظر میرسیدند آسان نیستند. در مسیر با تالیا و چند دوست تازه آشنا میشود و درباره تاریخ واقعی پدربزرگش و شمشیری گمشده اطلاعات پیدا میکند. همزمان هِراکلیو و گروهش قصد دارند قدرت را در پادشاهی به دست بگیرند و نبود شوالیههای واقعی فرصت مناسبی برایشان ایجاد کرده است. جاستین هنوز آموزش کاملی ندیده اما مجبور میشود پیش از آماده بودن وارد خطر شود. او باید بفهمد عنوان شوالیه چیزی نیست که فقط با ارث یا لباس به دست بیاید؛ باید در لحظهای که هیچکس دستور نمیدهد، تصمیمی بگیرد که از دیگران محافظت کند.