در جهانی ویران و ساکت، دختر جوانی همراه موجودی اسرارآمیز به نام «تخمفرشته» سفر میکند و از تخم بزرگی که همیشه با خود حمل میکند محافظت میکند. او باور دارد موجودی درون آن روزی متولد خواهد شد، هرچند هیچ مدرکی برای این ایمان ندارد. مردی مسلح با صلیبی بزرگ وارد شهر متروکه میشود و درباره گذشته، پرندگان و داستان کشتی نوح حرف میزند. او به باور دختر شک دارد و از او میپرسد آیا چیزی که سالها محافظتش کرده واقعاً وجود دارد یا فقط امیدی است که نمیخواهد از دست بدهد. شهر با ساختمانهای خالی، ماهیهای سایهوار و انسانهایی که در تعقیب چیزهای نامرئیاند فضایی میان رؤیا و واقعیت دارد. گفتوگوی دو شخصیت بیشتر از حادثههای بیرونی اهمیت پیدا میکند و هرکدام تصویری متفاوت از ایمان و حقیقت ارائه میدهد. دختر باید تصمیم بگیرد آیا اجازه دهد تخم برای همیشه نماد چیزی ناشناخته باقی بماند یا حقیقت درونش را ببیند، حتی اگر نتیجه بتواند تمام معنایی را که برای زندگیاش ساخته نابود کند.