آقای گرگ و اعضای گروه «بچههای بد» تلاش میکنند پس از شهرت گذشتهشان زندگی متفاوتی داشته باشند، اما حتی یک دروغ کوچک میتواند دوباره همه را به دردسر بیندازد. در این ماجرای کوتاه، اعضای گروه برای پنهان کردن اشتباهی ساده بهانهای میسازند و خیلی زود مجبور میشوند برای حفظ همان دروغ، داستانهای بیشتری اضافه کنند. هر عضو نسخه متفاوتی از اتفاق ارائه میدهد و تناقضها باعث میشوند افراد بیرون گروه به آنها مشکوک شوند. آقای مار بیشتر به راهحل سریع فکر میکند، در حالی که آقای گرگ میداند سابقه جناییشان باعث میشود کسی بهسادگی حرفشان را باور نکند. تلاش برای فرار از یک مسئولیت کوچک کمکم آنها را در موقعیتی قرار میدهد که میتواند تمام اعتماد تازهای را که ساختهاند از بین ببرد. گروه باید پیش از پیچیدهتر شدن ماجرا تصمیم بگیرد حقیقت را بگوید و پیامد اشتباه اولیه را بپذیرد. داستان با طنز نشان میدهد برای کسانی که سالها با فریب زندگی کردهاند، سختترین بخش «خوب شدن» شاید انجام کار قهرمانانه نباشد؛ ممکن است فقط گفتن حقیقت زمانی باشد که دروغ آسانتر به نظر میرسد.