بامبی اکنون کمی بزرگتر شده اما هنوز پس از مرگ مادرش با فقدان و ترس زندگی میکند. پدرش، شاهزاده بزرگ جنگل، مسئولیت مراقبت از او را موقتاً بر عهده میگیرد و در ابتدا نمیداند چگونه با بچهگوزنی پرانرژی و حساس ارتباط برقرار کند. او بیشتر به آموزش بامبی برای بقا، احتیاط و رفتار شایسته یک گوزن بالغ فکر میکند، در حالی که بامبی فقط میخواهد محبت و حضور پدر را احساس کند. دوستان قدیمی مانند تامپر و فلاور همچنان در کنارش هستند و بازیهایشان بارها آموزشهای جدی پدر را به هم میزند. در همین زمان خطر شکارچیان و رقابت با گوزنهای دیگر نشان میدهد جنگل هنوز محیطی امن نیست. پدر و پسر به تدریج یکدیگر را بهتر میشناسند و شاهزاده بزرگ میفهمد محافظت فقط آموزش قدرت و احتیاط نیست. بامبی نیز یاد میگیرد شجاعت به معنای نترسیدن نیست و میتواند با وجود ترس تصمیم درست بگیرد. داستان فاصله زمانی میان بخشهای فیلم اصلی را پر میکند و رابطهای را میسازد که پیشتر کمتر دیده شده بود.