فلیسی دختر یتیم یازدهسالهای است که در بریتانی فرانسه زندگی میکند و رؤیای تبدیل شدن به بالرینی حرفهای را دارد. او همراه بهترین دوستش ویکتور از یتیمخانه فرار میکند و به پاریس میرود؛ شهری که اپرا و مدرسه باله مشهورش برای فلیسی نماد آیندهای متفاوتاند. او برای ورود به کلاسهای باله هویت دختری دیگر را میگیرد و زیر نظر اودت، بالرین سابق و خدمتکار سختگیر، تمرین میکند. فلیسی استعداد و اشتیاق دارد اما آموزش رسمی ندیده و خیلی زود میفهمد رؤیا بدون انضباط کافی نیست. کامیل، شاگرد ممتاز و رقیب او، از سالها آموزش حرفهای برخوردار است و حضور فلیسی را تهدیدی میبیند. ویکتور نیز برای ساختن اختراعات خودش مسیر جداگانهای پیدا میکند. فلیسی باید پیش از آزمون نهایی تصمیم بگیرد آیا حاضر است حقیقت هویتش را بگوید و با خطر اخراج روبهرو شود. سفر او درباره این است که استعداد میتواند درهای اولیه را باز کند، اما برای ماندن روی صحنه باید با شکست، تمرین و مسئولیت انتخابهایی که برای رسیدن به فرصت انجام داده نیز روبهرو شود.