گالیور پس از سالها سفر و تعریف ماجراهای بزرگ خودش، بار دیگر به لیلیپوت دعوت میشود؛ سرزمینی که مردمش او را همچنان قهرمانی افسانهای میدانند. مشکل اینجاست که گالیور این بار نه غولی شکستناپذیر، بلکه مردی معمولی با اندازهای تقریباً برابر با ساکنان است و ورودش انتظارات همه را به هم میزند. پادشاه و مردم از ظاهر واقعی او شوکه میشوند و بعضیها تصور میکنند قهرمان مشهور گذشته دروغ گفته است. در همین زمان دشمنان قدیمی لیلیپوت برای حمله آماده میشوند و کشور به رهبری و همکاری نیاز دارد. گالیور که نمیتواند فقط با اندازه بدن دشمن را بترساند، باید از تجربه، هوش و دوستانش استفاده کند. رابطه او با شاهزاده و چند شخصیت جوان نیز باعث میشود درباره تفاوت شهرت و ارزش واقعی فکر کند. مردم لیلیپوت باید بفهمند قهرمان بودن الزاماً به بزرگترین و قویترین فرد وابسته نیست و گالیور نیز باید بدون تکیه بر داستانهایی که دیگران از او ساختهاند ثابت کند هنوز میتواند مفید باشد.