الا بلا و هنری بهترین دوستاناند و تقریباً تمام بازیهایشان را با هم انجام میدهند. ورود پسری تازه به محله به نام جانی باعث میشود هنری به او نزدیک شود و الا احساس کند جایگاهش در دوستی قدیمی در حال از بین رفتن است. حسادت باعث میشود او تلاش کند توجه هنری را دوباره فقط برای خودش نگه دارد و همین تصمیم چند سوءتفاهم و اختلاف ایجاد میکند. در جریان یک ماجراجویی، بچهها از مسیر معمول دور میشوند و مجبور میشوند برای پیدا کردن راه بازگشت با یکدیگر همکاری کنند. الا میفهمد دوست داشتن یک نفر به معنای مالکیت بر تمام وقت و توجه او نیست و ورود دوست تازه لزوماً رابطه قبلی را نابود نمیکند. جانی نیز میخواهد در جمع پذیرفته شود و قصد ندارد کسی را کنار بزند. داستان کودکانه از حسادتی آشنا برای نشان دادن رشد عاطفی استفاده میکند و شخصیتها یاد میگیرند دوستی میتواند گستردهتر شود بدون اینکه ارزش رابطه قدیمی کم شود. مهمتر از برنده شدن در رقابت برای توجه، توانایی گفتن مستقیم احساسات و پذیرفتن فرد تازه در گروه است.