دیو به آلوین، سایمون و تئودور خبر میدهد قصد دارد همراه سامانتا به میامی سفر کند و سنجابها تصور میکنند او میخواهد در آنجا از او خواستگاری کند. آلوین و برادرهایش از این میترسند که ازدواج باعث شود دی دیگر به آنها نیاز نداشته باشد و پسر سامانتا، مایلز، نیز از احتمال تشکیل خانواده تازه خوشحال نیست. چهار نفر با وجود اختلاف تصمیم میگیرند به میامی بروند و جلوی خواستگاری را بگیرند. سفر جادهای آنها با هواپیما، خودرو و مجموعهای از دردسرها همراه میشود و هر بار فاصله تا مقصد بیشتر میگردد. مأمور امنیتیای که از رفتار سنجابها خسته شده نیز در تعقیبشان قرار میگیرد. آلوین در ابتدا فقط میخواهد وضعیت قبلی را حفظ کند، اما در طول راه متوجه میشود مایلز نیز همان ترس از کنار گذاشته شدن را دارد. آنها باید پیش از رسیدن به دی بفهمند خانواده جدید الزاماً جای خانواده قدیمی را نمیگیرد و مخالفت با تغییر فقط به دلیل ترس میتواند کسانی را که دوستشان دارند بیشتر از هم دور کند.