سلما از کودکی در شهر کوچک سانتا کلارا در مکزیک بزرگ شده و هرگز پدر و مادر واقعیاش را نشناخته است. در آستانه روز مردگان، زمانی که خانوادهها برای بازگشت ارواح عزیزانشان محراب میسازند، او بیش از همیشه احساس میکند چیزی درباره ریشه خودش کم دارد. سلما به همراه دو دوستش خورخه و پدرو کتابی قدیمی پیدا میکند که ممکن است اطلاعاتی درباره والدینش داشته باشد. جستوجو آنها را وارد دنیایی جادویی میکند که مرز میان زندگان و مردگان در آن ضعیفتر است. نشانههای کتاب به جادوگری قدیمی و رازی مربوط میشوند که سالها از سلما پنهان مانده است. دوستانش میخواهند به او کمک کنند اما هر قدم به سوی حقیقت، خطر آزاد کردن نیرویی را نیز بالا میبرد که از آرزوی انسانها برای دیدن دوباره عزیزانشان استفاده میکند. سلما باید بفهمد شناختن خانواده فقط به پیدا کردن نام والدین وابسته نیست و آدمهایی که در تمام این سالها کنارش بودهاند نیز بخشی از هویت او را ساختهاند.